انجمن شطرنج ایران Iranian Chess Forum

نخستین و بزرگترین انجمن شطرنج در ایران

شطرنج,کتاب,اخبار,مقاله,فیلم آموزشی,بزرگان شطرنج

شطرنج

انجمن شطرنج ایران
شطرنج
مهمان گرامی خوش آمدید! لطفا برای استفاده از امکانات انجمن   وارد شوید یا ثبت نام کنید
استایلر





بستن




آموزشگاه مجازی شطرنج


زندگی تنها یک بازی شطرنج نیست (داستان زندگی بابی فیشر)
زمان کنونی: ۲۷-مهر-۹۷, ۰۴:۴۹ عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Admin
آخرین ارسال: Admin
پاسخ ها
بازدید 1352

زندگی تنها یک بازی شطرنج نیست (داستان زندگی بابی فیشر)
نویسنده پیام
مدیر کل سایت


مدیر کل سایت

وضعيت : آنلاین
ارسال‌ها: 1,298
تاریخ عضویت: آبا ۱۳۹۱

اعتبار: 127
مهره مورد علاقه
سابقه شطرنج
بیش از 10 سال
گشايش مورد علاقه
b4
ریتينگ
1752
محل سکونت
کرمانشاه
دلنوشته من انجمن شطرنج ایران،نخستین انجمن تخصصی شطرنج
سپاس ها : 814
سپاس شده 988 بار در 467 ارسال

سطح: 31
اعتبار: 452 / 754
مهارت: 432 / 13,132
تجربه: 17 / 100

ارسال: #2
RE: زندگی تنها یک بازی شطرنج نیست (داستان زندگی بابی فیشر)
داستان زندگی فیشر

پیچیدگی روابط مادر و فرزند در مصاحبه هارپر 1962 آشکار شد.در بخشی از گفتگو،بابی روحیه ضد یهودی از خود نشان میداد که احتمالا دلیل سر سختی اور در سنین میانسالی شده بود.
او میگفت:شطرنج بوسیله یهودیان زیادی عمومیت یافت،کسانیکه فقیرانه لباس میپوشیدند و باعث"کسر شان شطرنج"بودند.مصاحبه گر پرسید:شما خودتان یهودی هستید،اینطور نیست؟)بابی در پاسخ گفت:"نیمه یهودی،مادرم یهودی بود"در واقع والدین او هردو یهودی بودند.
در اوایل 1933 که نازیها، پائول(پل) نمنی (دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
را گرفتند،روز تحریم عمومی آلمانیها بر علیه خرید و فروش و تجارت یهودیان در برلین نیز بود.او را به علیت"اظهارات افترا آمیز" بر علیه حکومت هیتلر دستگیر کرده بودند.او یک روز زندانی شد و آنگاه به علت عدم وجود مدارک کافی آزاد شد.
در هفته های بعد نیز،نمنی شغل تدریس در دانشگاه را به دلیل لغو حقوق مدنی یهودیان از طرف هیتلر از دست داد.آنگاه در سال 1937 نمنی که از مخالفین قانون فوق بود،یکبار دیگر مجبور به فرار شد.قبلا فاشیسم در سرزمین مادری او(مجارستان)رشد یافته بود.نمنی در یک برهه امید بخش از زندگی خود،هنگامی که یک کتاب درسی متحول کننده در علم مکانیک را به چاپ رسانیده بود و لازم بود که در دانشگاه های آلمان مورد تدریس و مطالعه قرار گیرد ناگهان امیدهای خود را بر باد رفته دید.
بعضی دیگر از پناهندگان مجاری که در آن زمان در برلین زندگی میکردند:به آمریکا مهاجرت کردند و از برجسته ترین دانشمندان قرن بیستم شدند.نمنی این بزرگان را میشناخت و آنها هم با وی آشنا بودند.گرچه نمنی هرگز مثل آنان به سامان نرسید.آنها همگی بخش هایی از یک محیط روشنفکری بودند که از اروپا خارج شده بودند.
نمنی ابتدا به دانمارک و سپس به انگلستان و در سال 1938 با کشتی به آمریکا رهسپار شد که کاری پیدا کند.
او برای مشورت با آلبرت اینشتین راهی پرینستون شد و همچنین شرح حال خود را برای یک کیمته اضطراری برای کمک به دانشمندان خارجی اخراج شده فرستاد.این سازمان در نیویورک تلاش میکرد که برای دانشمندان اروپایی کار پیدا کند،ولی شخصیت نمنی زیر سوال رفت.یکی از مسئولین در پرونده او چنین یادداشت کرد:"او فردی نامتعادل و نامطلوب است."سر انجام،نمنی در دانشگاه آیووا زیر نظر فرزند اینشتین،هاینس،در آزمایشگاه آب شناسی مشغول کار شد.این اولین بار پس از یک سری دوره های کوتاه تدریس در گوشه و کنار آمریکا بود که او تثبیت میشد.
نمنی سر سخت بود.فون کافمن،یکی از هم قطاران او میگوید: از هنگامیکه نمنی به آمریکا آمد،یک بار در یک نشست علمی،با لباس بی قواره و پیراهن با دکمه های باز و بدون کراوات شرکت کرده بود.هنگامی که به او توصیه کردم که مانند دیگران لباس بپوشد،بسیار ناامید شد و به من گفت:"فکر میکردم اینجا یک کشور آزاد است و تنها انکار درونی و باطنی انسان ها مورد قضاوت قرار میگیرد نه ظاهر آنها."
زندگی در آمریکا برای نمنی یاس آور بود.او هرگز در دانشگاه های معتبر،شغلی نیافت و هرگز کتابی که میخواست در مورد مکانیک سیالات بنویسد،ننوشت.
نمنی فیزیک دان و تئوریسین بود،اما هنگامیکه با رجینا آشنا شد،موقتا مشغول تدریس در دانشگاه کلرادو بود.

[تصویر:  attachment.php?aid=773]

موسسه (The Encyclopedia Britanica) نمنی را مامور تهیه یک مقاله در تئوری مکانیک کرد اما این ماموریت لغو شد.هرچند نمنی در این رشته حرف آخر را می زد و سرآمد بود.
یکی از آخرین آثار انتشار یافته از او،تجدید نظر در دایره المعارف (New Public) در سال 1951 بود.در یکم مارس 1952 نمنی در واشنگتن زندگی میکرد و در آزمایشگاه تجسس نیروی دریایی آمریکا مشغول به کار بود.او احساس شادابی می کرد و طبق معمول برای کار به کتابخانه رفت و پس از آن در کاخ بین المللی دانشجویان در واشنگتن در حال رقص،دچار حمله قلبی شد و در سن 56 سالگی وفات یافت.
نمنی یک پوشه پر از نامه همراه خود داشت که پلیس آنرا به F.B.I فرستاد.یکی از نامه ها از یک دوست مونث بود که در آن به او توصیه کرده بود که آنقدر نگران پیتر(فرزند بزرگش از ازدواج اول) و بابی نباشد.آن خانم نوشته بود"متاسفم از اینکه اینقدر غصه فرزندت را میخوری."
این پدر هرگز نمیدانست که چه آینده ای در انتظار فرزندانش است و زندگی آنها چه قدر غم انگیز خواهد شد.
پس از مرگ پل نمنی،زندگی رجینا فیشر بسیار سخت شد.پل هفته ای 20 دلار برای پرورش بابی 8 ساله میفرستاد.زمان زیادی از جدایی رجینا با گرهارد فیشر که هرگز با وی در آمریکا زندگی نکرده بود،می گذشت.رجینا در مدرسه پرستاری در بروکلین کار میکرد که ادامه نداد و اخراج شد.
او نامه ای به پیتر نمنی برادر ناتنی فیشر که در حال گرفتن دکترای ریاضیات در دانشگاه پرینستون بود نوشت و خواستار پولی شد که شاید نمنی برای فیشر کنار گذاشته باشد.
رجینا نوشت"بابی در طول ماه گذشته حتی یک وعده غدای خوب در خانه نخورده و دو روز با تب شدید و گلو درد،بیمار بود.واضح است که از دکتر و دارو خبری نبود"و ادامه می دهد"من فکر می کنم که پل راضی نبود بابی را این چنین رها کند و حالا با درماندگی از تو میخواهم بگویی که آیا پل چیزی برای بابی به ارث گذاشته است؟" روشن نیست که در آن زمان،بابی چیزی در مورد نسبتش با پل نمنی میدانسته یا نه اما واضح است که او پل را می شناخته است.رجینا در نامه اش به پیتر می نویسد:"بابی هنوز انتظار پل را میکشد."
رجینا نمی خواست اولین کسی باشد که خبر مرگ پل را به بابی می دهد و امیدوار بود که پیتر این کار را انجام دهد اما پیتر سرباز زد و به پزشک خانوادگی شان چنین نوشت:مطمئنا اطلاع دارید که پل،پدر بابی بود و من قادر نیستم چنین خبری را به او بدهم در حالیکه فقط چند بار او را دیده ام،مشکل،آینده پیچیده ای است که اظهار نظرهای متفاوت و ادعاهای دروغین در مورد هویت و والدین بابی بوجود می آورد.
اصالت پدری بابی تا زمانی به صورت یک راز خانوادگی باقی ماند که گروه تحقیق،جزئیات آنرا از پرونده رجینا فیشر به دست آورد.

[تصویر:  attachment.php?aid=774]

در جمع کوچکی از مردم که از موضوع آگاهی داشتند،دوستان بابی می گفتند پیتر، یک هدیه خانوادگی را به نمایش گذاشت که نتیجه گیری منطقی را ممکن می سازد اما اثبات تمامی نسبت ها به بابی،به همین جا خاتمه یافت.پیتر پایان غم انگیزی داشت.او که مبتلا به سرطان پروستات بود و تنها در یک آپارتمان زندگی میکرد در سال 1960 خودکشی کرد.
پیتر نمنی مدارک شخصی خود را که شامل یادداشت های مربوط به علم آمار،کتابهای راهنما و خاطراتش درباره دوران موفقیت خودش می شد،در آرشیو ایالات ویسکانسین ذخیره کرده بود.در مدارک وی بریده ای از روزنامه ها درباره بابی دیده می شد.موضوع مقاله در مورد تهدید به تحریم مسابقات قهرمانی ایالات متحده در سال 1959 توسط بابی به خاطر عدم رضایت از نحوه قرعه کشی بود.این موضوع،تبدیل به حادثه ای مخرب در زندگی بابی شد.
بالا گرفتن یک مشاجره کوچک تا حد یک بحران که بابی را تهدید به محرومیت از شطرنج می کرد.
در سال های دهه 60،بابی با کج خلقی و خشم زندگی کرد.او دبیرستان را رها کرد و مدتی در نیویورک اقامت گزید.بعد به لس آنجلس رفت.او هرگز شغلی اختیار نکرد و به جای آن یک بازیکن شطرنج حرفه ای در کشوری شد که بالاترین جایزه مسابقاتش در بهترین شرایط فقط چند صد دلار بود.او متکی به دوستانش بود و از مادرش پول میگرفت.
بازی او درخشان بود اما غیبت های او در مسابقات،غیر قابل توضیح بود.همیشه یک ترس مزمن از فریب خورد در او وجود داشت.فیشر تنها در یک تورنمنت در سال 1964 و در یک تورنمنت دیگر در سال 1969 شرکت کرد و این غیبت در زندگی او بسیار طولانی بود.در سال 1967 در تورنمنت نامزدی قهرمانی جهان حضور یافت اما در میانه راه،در حالیکه در صدر جدول بود،به دنبال یک مشاجره با برگزارکنندگان،مسابقات را ترک کرد.
او از تساوی های زود هنگام که در شطرنج قهرمانی امری متداول بود،نفرت داشت.وقتی او بازی می کرد فقط برای پیروزی می جنگید.در مسابقات قهرمانی ایالات متحده سال 1963-64 او با نتیجه کامل قهرمان شد.(یازده پیروزی بدون شکست و بدون تساوی!) قبل از آن هیچکس به چنین توفیقی دست نیافته بود و پس از آن نیز هنوز کسی موفق به این کار نشده است.
شلبای لایمن که مسابقات جهانی را برای تلویزیون تفسیر میکرد میگوید:"وقتی او بر روی صفحه شطرنج بازی می کند گوئی خدایان شطرنج بازی می کنند.تفکر عمیق و خالص او،جستجوی حقیقت و توانمندی او برای نفوذ به هسته مرکزی یک مساله،شاخصه های بابی هستند.او هرگز به دنبال یک حرکت آسان نمی گشت که به حریفش ضربه بزند،بابی به دنبال حقیقت در شطرنج بود."

[تصویر:  attachment.php?aid=775]


مجسم کردن بابی فیشر دشوار بود،گاهی بسیار مهربان و دوستانه و زمانی خشن و بی ادبانه.
اما لایمن،فیشر خونگرم تری را در نیویورک دهه 60 در مجامع شطرنج به یاد می‌آورد.لایمن می‌گوید که در سال 1965 یک بعد از ظهر را با بابی گذراند،فیشر در یک تورمنت بازی می کرد که در هاوانا برگزار می شد.اما فیشر از باشگاه شطرنج مارشال به صورت تلگرافی بازی میکرد(به علت تیرگی روابط آمریکا با کوبا،بابی حق سفر به کوبا را نداشت) بازی فیشر و حریفش مساوی به پایان رسید ، آنگاه لایمن و بابی تا غروب در سر میز شطرنج بازی را بررسی کردند."او خیلی با تدبیر بود،به حرف های من گوش می‌داد و با من موافق بود،پس از بررسی از من پرسید:آیا قهوه می نوشی؟ و من میگفتم:البته".آن دو محله "Brown Stone" را ترک کردند و به طرف دهکده "گرینویچ" به راه افتادند.لایمن میگوید:"با خودم فکر کردم:این مترسک ، خوشبخت ترین مترسک در دنیاست،او جوان بود و جذاب و می رفت که قهرمان جهان شود.او همه چیز داشت.
بابی خیلی پر حرارت بود و سوال های ساده ای از من می پرسید،او سوال می کرد که آیا باید به دانشگاه برود یا نه؟مردم خیلی احمقانه او را تشویق میکردند که به دانشگاه برود.ولی من به او گفتم:قهرمانی جهان را به چنگ آور.
او حتی راجع به رقصیدن سوال کرد:رقصیدن مخصوص دخترهاست؟ و چیزهایی از این قبیل.بابی به همه چیز از دریچه تازه ای نگاه میکرد."
در سال 1970 فیشر به مسابقات بازگشت و آنچنان اوج گرفت که دو سال بعد دنیا شاهد پیروزی او بر بوریس اسپاسکی در فینال مسابقه قهرمانی شطرنج جهان شد.
فیشر از زمان نوجوانی به فکر قهرمانی جهان بود اما هنگامی که این فرصت به دست آمد به هرکاری دست زد تا آن را ضایع کند و در شبی که تصور می شد او برای قهرمانی کشورش را به قصد ریکیاویک ترک کند ناگهان از فرودگاه جی.اف کندی گریخت و از سفر امتناع کرد.
بار دیگر در ریکیاویک از سیستم روشنایی سالن مسابقه و سر و صدای جمعیت شاکی شد.پس از اینکه در دور اول مسابقه،یک مساوی آسان را دور انداخت و با یک ماجراجویی،بازی را از دست داد،امتیاز دوم را هم به خاطر مجادله بر سر دوربینهای فیلمبرداری(و عدم حضور برای دور دوم مسابقه) به حریف خود هدیه کرد.سومین دور مبارزه در یک سالن پینگ پونگ خالی جدا از تالار اصلی مسابقه انجام شد و او بازگشت خود را با یک غافلگیری در نوع شروع بازی و شکست دادن اسپاسکی برای اولین بار،به رخ کشید.حریف روس او هرگز نتوانست خود را بازیابد.
در آن تابستان دنیا با چند اتفاق ویژه متحیر و میخکوب شد،رسوایی"واترگیت"،نامزدی جورج مگ گاورن از طرف دموکراتها،نامزدی مجدد نیکسون،عقب کشیدن نیروی زمینی آمریکا از ویتنام،ماجرای وحشتناک المپیک مونیخ و مخصوصا تحول اساسی که فرزند رجینا فیشر و پل نمنی در شطرنج در جهان بوجود آورد.
در ایالات متحده تب شطرنج بالاگرفت و مساله روز شد.هرکسی میز و صفحه و مهره و کتاب های شطرنج میخرید،اما پس از چند سال تب فروکش کرد،چنانکه فیشر نیز افول کرد.
بابی قول داده بود که یک قهرمان فعال باشد اما او همه چیز را رها کرد و از دفاع از عنوان قهرمانی اش در مقابل کارپف در سال 1975 امتناع ورزید،با وجود اینکه جایزه آن مسابقه بالغ بر میلیون ها دلار بود!
فیشر مردی آرمان گرا و ثابت قدم است.او هرگز اصول اعتقادی اش را برای منافع مادی قربانی نکرده است.کورچنوی خاطره ای از او تعریف می‌کند:
"درست در زمانیکه پولهای فیشر ته کشیده بود و در تنگنای مالی به سر می برد یک پیشنهاد جذاب دریافت کرد،یک شرکت سازنده پیانو می خواست با پرداخت دو میلیون دلار به فیشر یک عکس تبلیغاتی در کنار پیانو از او بگیرد.اما فیشر نپذیرفت!باور نکردنی است اما بابی دلیل آن را چنین بیان کرد:من که نواختن پیانو آشنایی ندارم،درست نیست که این کار را انجام دهم!"

[تصویر:  attachment.php?aid=795]

ادامه دارد...

مترجم: مقداد توانا نیا



فایل‌(های) پیوست شده بندانگشتی (ها)
               

در صورت مفید بودن پست از دکمه [تصویر:  postbit_thx.gif] استفاده کنید.

اگر روزی دشمن پیدا کردی، بدان که در رسیدن به هدفت موفق بودی.
اگر روزی تهدیتت کردند، بدان در برابرت ناتوانند.
اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست.
اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت میخواهد.
۱۴-آذر-۹۶ ۰۱:۲۵ صبح
وبسایت جستجو


پیام‌های داخل این موضوع
RE: زندگی تنها یک بازی شطرنج نیست (داستان زندگی بابی فیشر) - Admin - ۱۴-آذر-۹۶ ۰۱:۲۵ صبح

چه کسانی کسی از این موضوع دیدن کردن
3 کاربردرحال خواندن این موضوع:
Admin (۱۴-مهر-۹۷, ۰۵:۵۳ عصر)، moeintn (۱۵-مرداد-۹۷, ۱۱:۱۱ صبح)، یاسین1385 (۱۷-خرداد-۹۷, ۰۳:۰۹ عصر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

راه های تماس با ما

irchess.ir [at] gmail [dot] com
@Kingofcheat
انجمن شطرنج ایران در تلگرام